![]() |
![]() |
|
|
وقتی پست قبلی رو میذاشتم اصلا فکرش رو هم نمیکردم که پست بعدی این قدر طول بکشه. اما این تاخیر مالتی فاکتور بوده که از جمله تنبلی مامان در صدر قرار داره وبعدش شلوغی بچه ها و خراب بودن سیستم مامان (چون با کامپیوتر بابا که کارش رو باهاش انجام میده فرصت اصلا نمیشه) و ...
البته تو این مدت روزنگار رو مکتوب براشون نوشتم. از نمونه هاش: امروز دخترا منو تو بالکن زندانی کردن. ماجرا از این قرار بود که وقتی مامان برا پهن کردن رخت رفت بالکن. برگشتنی با دربسته مواجه شد! و یکی دیگه: مامان مشغول تعویض پوشک آنیل بود بابایی اومد با وسایل خرید روزانه تو دستش. گفت شیر و بستنی هم خریدم بی زحمت زود بذار تو یخچال. همون لحظه خاله سمیه که تازه عروسه و رفته ترکیه زنگ زد. مامان یه احوالپرسی نکرده بود با چهره درهم بابایی مواجه شد. زود خداحافظی کرد. مگه چی شده؟ یکی دیگه از شاهکارها: عسل خانومهای من چند مدتیه که اصلا شلوار و شرت رو قبول ندارن و در میارن. عیبی نداره قبووووووووول اما نه! تازگیا پوشکشون رو هم باز میکنن و در میارن عادت کردن مامان رو در حال فعالیت و کار ببینن. اگه تلویزیون ببینم یا یه کم بشینم که نفسی تازه کنم زود میان بغلم که شیرشون بدم. اگر کسی زنگ بزنه خونه مون پشیمون میشه میگه باشه باشه برو به بچه هات برس! حالا همش بگین چرا زود زود آپ نمیکنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 18:3 توسط مامان و بابا |
|
|
قول داده بودم این دفعه روایت تصویری یکسال رو بذارم اما امان از دست بچه ها و یه سری مشکلات و ماجراهای دیگه
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 دی1390ساعت 16:4 توسط مامان و بابا |
|
و یک سال گذشت ... دیروز اولین سالروز تولدتون بود من سرم شلوغ بود برا همین امروز پست میذارم براتون. اما خب امروز هم اولین روزی که تو خونه مون پا گذاشتین. این یک سال شش ماه اول خیلی سخت گذشت اما از وقتی به غذا خوردن افتادین و تونستین یه کم بازی کنین و سرتون رو گرم کنین زمان زود زود گذشت. حالا وقتی که میخام همه چی آهسته پیش بره میخام سیر سیر همه حرکات و بزرگ شدن هاتون رو ببینم. بعضی وقتا یه کاری می کنین اما یه هفته بعد دیگه انجام نمیدین من دلم میگیره که سیر ندیدیم. میخام همه چی ثبت بشه اما وقتی با عکس و فیلم و نوشتن ثبت میکنم می بینم اصلا اون لذت رو نداره هر چند میدونم سالیان بعد این قدر از این لذت دور میشم که با خوندن و دیدن یه عکس کلی کیییییف می کنم. میگم کاش میشد حتی بوی تن تون رو می تونستم نیگه دارم اما حیییییفف! نمیشه زمان میگذره تند تند تند ... روز تولدتون چون سرم شلوغ بود (البته مهمونی مختصر و خودمونی ۱۲ نفره بود)نتونسته بودم خوب بهتون برسم و نتیجه این شد که شما هم سر مراسم با ما همکاری نکردین آخراش یه کم بهتر شدین. بعد این پست دارم یه پست یک سال به روایت تصویر براتون می سازم که به زودی آپ میشه. ایشاا... همیشه سبز و شادکام باشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 17:27 توسط مامان و بابا |
|
|
از ۲۳ آبان دخترای گلم وارد ماه دوازدهم شدن. و شمارش معکوس فوت کردن شمع یکسالگی شروع شده.
دخترای گلم! باید بگم روز به روز شیطون تر میشین. چیزای جدیدی که از محیط یاد میگیرین همه رو انگشت به دهن میکنه.با اینکه نمی تونین حرف بزنین اما خیلی از حرفها رو متوجه میشین: جورابت کو؟: نشون میدین دی دید (ماشین اسباب بازی)کو؟:پیدا می کنین و نشون میدین برو دی دید رو بیار: میرین میارین. ساعت کو؟: ساعت اتاق خاله سمیه فقط براتون ساعته. اونو نشون میدین. لالا کن: (آنیا زود سرشو رو میزاره رو بالش یا رو پامون) بوس کن:آنیل دهنشو باز میکنه میاره به صورت می چسبونه وقتی میخام پوشک رو تعویض کنم میگین پیف یا ج ی س س کلمه ده : به دو معنی بگیر و بیا به ترکی رو هم بیشتر از یه ماهه که در موقع مناسب خود استفاده میکنین. فعلن از پیشرفت کلامی اینا یادمه از پیشرفت جسمی هم باید بگم آنیل یه ماهه که ۸ دندون داره آما آنیا هنوز هشتمی رو درنیاورده. البته آنیل خانوم خیلی ضربتی دندوناش دراومد. اما آنیا یک یک و با فاصله. خدا شکر تب و اسهال موقع دندون درآوردن نداشتین اما بیقراری و بی اشتهایی چرا! از یه چیزی کمک میگیرین و بلند میشین و میتونین با تکیه دادن سرپا وایسین تازگیا تمرین میکنین بدون تکیه سرپا بایستین و از روروئک به عنوان واکر استفاده میکینن و راه میرین. این موقعا خیلی بامزه میشه وقتی یکی سوار باشه و اون یکی هل بده. غذا خوردنتون هم نسبت به قبل بدنیست از این بابت خیلی خدا رو شکر میکنم. فکر کنم یکی تون بیدار شدین میرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آبان1390ساعت 1:30 توسط مامان و بابا |
|
آنیل عسلم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آبان1390ساعت 15:27 توسط مامان و بابا |
|
|
دخترای گلم ببخشید که وقت نکردم کیک تون تزئین کنم آخه کم کم خوابتون می اومد. امیدوارم دوستام بتونن این دفعه عکس رو تو صفحه مشاهده کنن. از سمیه جون به خاطر راهنمایی هاشون ممنونم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 مهر1390ساعت 14:29 توسط مامان و بابا |
|
|
روز کودک ناناس خانومای من و همه کودکای دنیااااااااااااااا مبارک. میخام امروز اگه اجازه بدین براتون کیک بپزم و جشن خانوادگی بگیرم پس فعلن بااااااااای
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 مهر1390ساعت 14:25 توسط مامان و بابا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مهر1390ساعت 17:13 توسط مامان و بابا |
|
|
پارسال این روز خیلی حال قشنگی داشتم که ایشاا... سال بعد تو همچین روزی که روز دختره- من هم به دخترام تبریک میگم. اما راستش امروز اصلا حالم خوب نیست هر چی برنامه از قبل داشتم برا این روز - اجرا نکردم چون خیلی کلافه ام. کمی با خودم درگیرم. یعنی چند تا مسائل است که بهم برخورده و ذهنم رو درگیر کرده. تو سالنامه برا دخترام یادداشت کردم تا بزرگ شدن بخونن و خودشون قضاوت کنن. اما از تو کنج خلوت خونه مون محکم بغل شون کردم بوسه بارونشون کردم و گفتم روزتون مبارک. کادوهاشون هم که تهیه شده بود از قبل. امیدوارم بتونم روز کودک برا دخترا کاری بکنم. و اما... - به همه دختر خانوما و مامان هایی که دختر دارن این روز رو تبریک میگم. - تشکر ویژه دارم ار مامان محمدین به خاطر لطف بزرگی که در حقم کردن. فعلن بدرود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 22:54 توسط مامان و بابا |
|
|
ناناز خانوما وارد ده ماهگی شدن و رفته رفته شیطون تر میشن. ۱۰ شهریور جشن حنابندان خاله آسیه بود. وقت آتلیه هم داشتیم که با یک و نیم ساعت تاخیر خودمون رو رسوندیم. تو آتلیه وقت نکردیم عکسای متنوع بگیریم. اما تو تالار شما همین که وارد شدین با شنیدن صدای موسیقی شروع به دست زدن کردین که همه خندیدن. ۱۴ شهریور جشن عروسی خاله جون بود شما به محض ورود به تالار خوابیدین. اما بگم از مرواریدهای سفید: در مورد حرکتتون هم ۴دست و پا رو حرفه ای شدین و میخایین از چیزی بگیرین و بلند شین. مامان جونا زود بزرگ شین هرچند که از لحظه لحظه الانتون لذت میبرم و و افسوس میخورم به اتفاقاتی که بعدا شاهدش نخواهم بود اما زود بزرگ شین کارم سخت پیش میره. ایشاا... صد ساله شین. عکسها در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 18:22 توسط مامان و بابا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تقدیم می شود به کودکان درونم که آنها را هدیه های آسمانی میدانیم. برایشان می نویسیم و با آنها حرف میزنیم تا روزی که خودشان بیایند و اینها را بخوانند و بعد در مورد خودشان بنویسند. به امید خدا هدیه های آسمانی ما دیماه در آغوش مان خواهند بود.
هدیه های آسمانی ما به خاطر دوقلو بودن دو هفته زودتر در 23 آذر ماه 89 بدنیا اومدن. اسمشون رو آنیا (برازنده و هدیه به مادر) و آنیل (نامدار) گذاشتیم که هر دو اسم ترکی هستند. |
|
RSS
|